براده ی نهم
دوستان !
متاسفانه این روزها وقت سر خاراندن هم ندارم
هر روز کلاس فیزیک و ریاضی و زبان و کار و کار و کار !
وقت برای مطالعه کم دارم ... اما در حال خواندن کتاب بادبادک باز هستم
اثر " خالد حسینی " ....
در اولین فرصت که به انتهای کتاب رسیدم برایتان ازاین کتاب خواهم نوشت
برای چند روزی می روم مرخصی
....................
فعلن !
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:28 توسط پرند
|

براده ی هشتم
با سلام
می خواهم این بار از کتاب بسیار پر محتوی و عمیقی بنویسم که حدودا یک سال قبل آنرا مطالعه کردم .
کتاب " پیامبر " اثر " جبران خلیل جبران " را با مشخصات زیر به شما معرفی می نمایم :
> جبران خلیل جبران
> ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای
> چاپ چهاردهم : ۱۳۸۴
> از انتشارات روزنه
این کتاب سر شار از مضامین عرفانی ست و جبران خلیل جبران با خلق این اثر ٬ زیبایی های طبیعت را چنان توصیف کرده که گویی در این لحظه به جای " پیامبر " با آن مناظر رو به رو می شوی ... به جای "پیامبر" از تنهایی رنج می بری و . . .
پیامبر به مدت دوازده سال در تبعید به سر می برد و بعد از دوازده سال در حالی که در انتظار کشتی بوده تا او را به وطن خود باز گرداند ٬ کشتی خود را که در هاله ای از مه پدیدار می شود می بیند و با خشنودی در خلوت خود به راز و نیاز می پردازد . اما وقتی که میخواهد از شهر جدا شود احساس دلتنگی می کند چرا که او بسیاری از دردها و رنج های زندگی خود را در این شهر تجربه کرده و می گوید : " چه کسی ست که بدون درد و حسرت از رنج تنهایی خود جدا شود ؟ "
چند جمله ای زیبا از این کتاب را برای شما می نویسم . ولیکن به شما پیشنهاد می کنم این کتاب را با مشخصات فوق خریداری نموده و در خلوت با خود از مضامین پر شور آن بهره ببرید نه با تیکه سخن من و دیگران ...
" آنگاه کاهنی کهنسال گفت ما را از دین و دیانت سخنی بگوی.
پیامبر گفت :
آیا من امروز از جیزی جز دیانت سخن گفته ام ؟
آیا دین جز همان اندیشه ها و کردارهای ماست ؟
و آنچه از دیانت که اندیشه و کردار نیست ٬ آیا غیر از شگفتی ها و اعجابی است که از روح سر چشمه میگیر ٬ حتی در آن هنگام که دستهای ما سنگی را شکل می بخشد یا در کارگاه بافندگی انگشت بر تارو پود می نهد ؟
چه کسی می تواند ایمانش را از اعمالش جدا کند ؟
یا اعتقادش را از اشتغالش جدا بیند ؟
چه کسی می تواند ساعات عمر را در پیش چشم بگستراند و بگوید :
« این ساعت برای خدا و آن ساعت برای خود ؟ این ساعت برای روح و آن ساعت برای جسم ؟ »
تمام ساعات شما بالهایی هستند مع در فضا از نفسی به نفس دیگر پرواز می کنند .
آن کس که خرقه ی تقوا را چون فاخر ترین جامه ی خویش بر تن می کند ٬ همان بهتر که عریان باشد ٬
زیرا از پشت آن تن پوش تظاهر ٬باد و آفتاب در پوست او رخنه نخواهد کرد.
..."
مطلب طولانی است و فرصت من کم !
امیدوارم بهره ی کافی را از این کتاب ببرید .... با تشکر ٬ فعلا !
 
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:22 توسط پرند
|

براده ی هفتم
" سال بلوا " اثر عباس معروفی را من چند ماه قبل خواندم به نظرم این اثر بعد از سمفونی مردگان زیباترین اثر این نویسنده بود . زیبایی قلم معروفی موضوع قابل انکاری نیست
این کتاب توسط انتشارات ققنوس در سال ۱۳۸۴ به چاپ رسیده و از پر فروش ترین کتاب های این انتشارات می باشد ( اینطور که من خواندم )
سال بلوا دومین اثر معروفی است که بیشتر از افسانه ها حکایت می کند . در وصف دختری به نام نوشافرین که در باد با حسینا آشنا می شود و در مه او را از دست میدهد و این نمادی از هجران است . این رمان در هفت شب خلاصه می شود . در واقع هفت شبی که نوشافرین در اغما به سر می برده . در شبهای زوج ، داستان از زبان نویسنده حکایت می شود و در شبهای فرد از زبان نوشافرین . نوشافرين چهارده سال پس از مرگش با ميرزاحسن رئيس ملاقات مي کند و از ذهن او داستان را روايت مي کند؛ « جلو خانه خودمان که رسيدم ميرزاحسن رئيس را ديدم روي سکوي کنار پله ها نشسته بود و داشت نوه اش باسي را به کشف يک افسانه مي برد، افسانه دختري که عاشق يک کوزه گر شده بود ؛ مردم هزار جور حرف مي زنند ، بعضي مي گويند جذام گرفت و مرد ، بعضي مي گويند از اين جا رفت ، خبر درست که ندارند، مي گويند يار داشت ، پسر غلام حسين تک هيچ کدام از اين حرف ها را قبول ندارد ، مي گويد گمان نمي کنم اصلاً همچو زني وجود داشته است...»
از آثار چشمگیر این نویسنده ٬ همانطور که نام برده ام ٬ سمفونی مردگان می باشد که باز هم توسط انتشارات ققنوس در سال ۱۳۸۶ به چاپ رسیده .
سمفونی مردگان همانطور که قبل از شروع داستان با اشاره به آیه ای از قرآن می گوید : « قابيل گفت من ترا خواهم کشت ، هابيل گفت ، مرا گناهي نيست که خدا قرباني پرهيزکاران را خواهد پذيرفت ، اگر تو به کشتن من دست برآوري ، من هرگز به کشتن تو دست برنياورم که من از خداي جهانيان مي ترسم...» محتوی آن " برادر کشی " می باشد !
بین دو برادر به نام های " اورهان " ( به جای قابیل ) و " آیدین " ( هابیل ) می باشد . در این داستان برجسته ، آیدین ، با توجه به روحیاتی که از او توصیف می شود از دیگران متمایز می شود و به شعر و شاعری پناه می برد در حالی که اورهان راه پدرش را ادامه می دهد و این باعث می شود که پدر اورهان توجه بیشتری به او ، نسبت به برادرش داشته باشد . در حالی که مادر آنها هیچ گاه به اورهان اجازه ی پایمال کردن حق برادرش را نمیدهد و این باعث می شود که اورهان - که انسانی جاه طلب بوده - در صدد از بین بردن برادر خود بر آید ...
معروفی در این اثر نشان داد که در توصیف شخصیتهای عادی و در آمیختن آنها با دشواری های زندگی مهارت چشم گیری دارد
او در این اثر چنان به توصیف سرما پرداخته که گویا می توان آنرا از نزدیک و با تمام وجود حس کرد .
امیدوارم بتوانید لذت کافی را از خواندن این دو داستان ببرید . نمیتوانم انکار کنم که من با تمام وجودم با این داستان و شخصیتها زندگی کردم .
با تشکر فراوان ... فعلا ، تا بعد !
پی نوشت : الهام گرفته از : اعتـــماد
 
پی نوشت ۲ : نگران شدم نجمه خانوم . نیومدین بکامنتین
واسه پست قبلی ! مشکلی پیش اومده ؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 10:27 توسط پرند
|

براده ی ششم
این بار میخواهم کتابی را معرفی کنم از " دکتر اسپنسر جانسون " نویسنده ی کتاب پر فروش و تاثیر گذار " چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد " !
کتاب " هدیه " برگردان خانم منیژه جلالی . از انتشارات البرز می باشد و چاپ اول آن در زمستان ۱۳۸۳ بوده . این کتاب زندگی و شغل میلیون ها نفر از خوانندگان خود را تغییر داده . و جالب اینجا ست که این کتاب را من به عنوان یک " هدیه " از دوستی دریافت کردم که اصلن اهل کتاب نیست . و برایم بیشتر از هر کتابی سودمند بوده .
" هدیه " در کنار داستان بسیار کوتاه و عمیق ٬ به خوانندگان می آموزد که چگونه :
۱- از گذشته در س بگیرند
۲- در حال زندگی کنند
۳- برای آینده برنامه ریزی کنند
...
جملات بسیار زیبایی در این کتاب یافته ام که تعدادی از آنها را در اختیارتان قرار می دهم .
" حتی در شرایط
بسیار دشوار
هنگامی که بر آنچه
در لحظه ی اکنون درست است
تمرکز می کنی ٬
احساس شادی بیشتری خواهی داشت ٬
و در نتیجه انرژی و اعتماد لازم را
برای کنار آمدن با آنچه امروز درست
نیست ٬ به دست می آوری . "
( ص ۳۴ )
...
" هیچ کس نمی تواند آینده را
پیشگویی کند یا بر آن تسلط یابد.
با این همه ٬ برای آنچه می خواهی انجام شود
هر چه بیشتر برنامه ریزی کنی
نگرانی کمتری در زمان حال ٬
و شناخت بیشتری نسبت به
آینده خواهی داشت "
( ص ۶۵ )
...
در این کتاب جملات زیبایی نظیر اینها به وفور می توان یافت . جملاتی که برای من بهترین هدیه ی ممکن بود و سبب شد که من ارزش زمان حال را بفهمم . و تلاش کنم فکرم را متمرکز کاری کنم که در زمان حال انجام می دهم . این کتاب به من کمک کرد تا از زندگی بیشتر از قبل لذت ببرم و به عاقبت کاری که انجام می دهم بیشتر فکر کنم . در کلاس یا هر جائی که هستم به چیزی فکر کنم که در آن لحظه با آن در رابطه ام . و مهم تر از همه اینکه برای آینده هدفی انتخاب کنم و برای رسیدن به آن برنامه ریزی کنم و این برنامه را به کار ببندم .
روز تولد دوستم من هرچه فکر کردم برای تدارک هدیه ای مناسب به نتیجه ای نرسیدم . دوستم اهل کتاب نبود و سن او برای عروسک و اسباب بازی هم مناسب نبود . من در فکر بودم که هدیه ای به دوستم تقدیم کنم که برای او مفید باشد و بتوانم از اینکه هیچ گاه در دوستی برای من کم نگذاشته قدر دانی کنم . بنا براین نامه ی نسبتا طولانی برایش نوشتم و هر چه در زندگی تجربه کرده بودم را در آن ذکر کردم . از مطالبی که فکر می کردم در آن شرایط سنی به برای او بیشتر مفید است . مطالبی که امیدوار بودم روزی با به کار گرفتن آنها بتواند راحت تر از قبل از موانعی که ممکن است در سر راهش قرار گیرد عبور کند . نامه ی من روی او تاثیری را که می خواستم گذاشت . ولی من از او انتظار جبران را نداشتم . اما او با هدیه این کتاب به من ٬ کاری را انجام داد که من آرزو داشتم برای او انجام دهم .
امیدوارم شما هم بتوانید از این کتاب به اندازه ی من و چه بسا بیشتر از من بهره ببرید .
با تشکر ...
فعلا !
پی نوشت : عنوان اصلی کتاب : THE PRESENT



+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:6 توسط پرند
|

براده ی پنجم
این بار می خواهم از کتابی بنویسم که مدتی پیش به عنوان " هدیه تولد " برای دوستم خریدم ولی وسوسه شدم و قبل از تقدیم آن به دوستم کتاب را خواندم !
کتاب " ویولن سیاه " نوشته ی " ماکسنس فرمین " . این داستان از نظر موضوعی در دسته ی " داستان های فرانسوی قرن بیستم " قرار میگیرد و حکایت از مردی میکند که در کودکی از دیدن یک کولی که ویولن می نوازد ٬ به ویولن علاقه مند می شود . پیشرفت چشمگیری در موسیقی داشته ولی جنگ باعث میشود او برای مدت طولانی دور از سازش زندگی کند .
این داستان تقریبا تخیلی ست ولی سر شار از احساس است . توصیف های زیبا و مضامین عمیق آن گاهی مرا به نوشتن وا میداشت . نوشتن و بزرگ کردن زیبایی ها و کوچک کردن زشتی های زندگی . و دید زیباتری به موسیقی می بخشد و مرا وادار کرد به ساز خودم بیندیشم و بهتر از قبل به معنای آهنگی که می نوازم پی ببرم !
موسیقی بخش مهمی از زندگی من است . و متاسفم که در حال حاضر از ادامه ی آن عاجزم . اما امیدوارم که در آینده ی نزدیک بتوانم با دید عمیق تری به آموختن و نواختن بپردازم !
پی نوشت : متاسفانه چون کتاب در دسترسم نبود نتونستم مثال هایی از جملات زیباش بیارم ولی تونستم اطلاعات کتاب رو از اینترنت در بیارم :
عنوان کتاب : ویولن سیاه
نویسنده : مارکسنس فرمین
مترجم : احمد سلامت راد
تاریخ آخرین چاپ : ۰۹/۰۴/۱۳۸۷ !
با تشکر ... تا بعد !

+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:14 توسط پرند
|

براده ی چهارم
کتاب جدیدی نخوانده ام بنابراین مصمم شدم ار کتاب زیبایی بنویسم که قبلن آنرا مطالعه کرده بودم پاسخ بسیاری از سوال هایم را در آن یافته بودم
شاید قبلن مختصری راجع به این کتاب برایتان گفته باشم اما حالا که بادید بازتری به این کتاب نگاه میکنم به وجد می آیم که باز هم از آن بنویسم
خب هر چه باشد این کتاب در زندگیم نقش مهمی داشت . کلی دیدم را نسبت به زندگی و و ادیان الهی تغییر داد . من می نویسم . شما اگر خواستید بخوانید و تلاش خود را بکنید که لذت ببرید !
کتاب " مردی بالای صلیب " نوشته ی " میلکا والتاری " ...
میلکا والتاری زنی باستان شناس ( اگر اشتباه نکنم ) بوده که برای کارش درباره ی مسیحیت تحقیقاتی به عمل آورده که طی این تحقیقات به نوشته های مردی رومی به نام " مارکوس مزن تیوس " برخورده .
این نوشته ها حقیقت مصلوب شدن مسیح (ع) را بازگو میکنند و اینکه مسیح در بالای صلیب با خود می گوید " ای توانائی من ! آیا مرا ترک کرده ای ؟ " در حالی که در بین بسیاری از مردم پیچیده که مسیح گفته : " ای خدای من ! آیا مرا ترک کرده ای ؟ "
مسیح (ع) مصلوب شده و سه روز پس از مصلوب شدن از قبر برخاسته و به آسمان پناه برده . ولی قبل از اینکه برای همیشه با زمین وداع بگوید در کوهی ( که اسمش آن را الآن به خاطر ندارم ) با پیروانش قرار می گذارد و در آنجا به ملاقات مردمی می رود که چشم براه او بوده اند و به حقیقت او و دینش ایمان آورده اند . و آنها را برای همیشه وداع می گوید اما به آنها می فرماید " من در بین شما خواهم بود . هر جایی که سخنی از من باشد "
حقیقت مصلوب شدن عیسی و بیرون آمدنش از قبر همانقدر غیر قابل باور است که متولد شدنش !
...
در مورد این کتاب می توانم بسیاری بیشتر از این بگویم اما به گمانم برای امروز به اندازه کافی نوشته ام !
تا بعد !
 
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:55 توسط پرند
|

براده سوم
کتابی خوندم به نام " آخرین نسل برتر " ... از عباس معروفی ...
این کتاب مجموعه ای بود از چندین داستان کوتاه زیبا که به نظر من دو داستان " رشته ی تسبیح " و " آخرین نسل برتر " توی این کتاب از همه قشنگ تر بود و از اون حالت یکنواختی همه ی داستانا خودشو سوا می کرد
...
برای معروفی کامنت گذاشتم ... جوابمو نمیده
از نجمه ی عزیز هم ممنونم که حسابم نمیکنه
امیدوارم از این پست به اندازه کافی بهره ببرید ...
پیشنهاد میدم این کتاب رو بخونید - البته اگر وقت اضافه دارید -
بنده ترجیحن تصمیم دارم که دیگه وقتمو به پای آثار معروفی هدر ندم ...
کتاب " آدم کش کور " رو شروع کردم ... بد نیست
به سفارش یکی از دوستان می خونمش .
وقتی خوندم بهتون نتیجه رو اطلاع میدم ...
با تشکر !
... فعلن !

+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:14 توسط پرند
|

... هیه !
آخرین کتابی که خوانده ام ٬ کتاب " پیکر فرهاد " اثر عباس معروفی بود !
از آنجا که من سمفونی مردگان و سال بلوا که هر دو اثرات وی بودند را خوانده بودم و بسیار برایم لذت بخش بوده ٬ این اثر را هم خواندم ولی به نظرم آن تب و تاب قبل را نداشت !
این اثر به گفته ی خود عباس معروفی الهام گرفته از کتاب " بوف کور " از صادق هدایت بوده .
من هنوز افتخار خواندن این کتاب را پیدا نکرده ام که بخواهم این دو اثر را با هم مقایسه کنم اما به طوری که در مورد "بوف کور" شنیده ام گویا در " پیکر فرهاد " نقوصی وجود دارد ولی باز هم لذتی که با خواندن آثار عباس معروفی به خواننده دست میدهد را خدشه دار نکرده است !
این کتاب از زبان زنی سخن می گوید که در واقع نقاشی روی یک قلمدان است و از آزار و اذیت یک پیرمرد قوزی رنج میبرد که به عنوان همسر با وی زندگی میکند !
...
پیشنهاد میکنم در صورتی که به آثار عباس معروفی مراجعه نکرده اید حتما مراجعه به این آثار را در فهرست کارهایی قرار بدهید که میخواهید قبل از مرگ انجام شود ...
با چند عکس در رابطه با این دو اثر و نویسنده گان این دو اثر از حضور شما خداحافظی می نمایم
با تشکر : آزاده !
 



+ خوب بید ؟؟؟!
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:23 توسط پرند
|

"ب" ی بسم الله
تا حالا شده وقتی جلوی آئینه می ایستی به ورای اون چیزی که توی آئینه می بینی توجه کنی ؟!وقتی دقیق می شی می بینی انگار که گردی از سپیدی پاشیده باشن توی موهات.می بینی که دیگه سیاه نیستند.شدن سپید و سیاه.شدن دو رنگ.اون وقته که تو دو راهی خودتو پیدا میکنی ... بخندی یا گریه کنی ؟ اونوقته که به خودت میای . اما خودتو نمیبینی . خیلی عقب تر اونی هستی که فکر میکردی . یادت میاد که یه روز آرزو کردی موهات این ریختی باشن . اون موقع کجا فکرت می رسید که به جای این آرزو هات باید آرزو میکردی فکرت چقدر باید رشد کنه .
یه کمی که چشماتو باز میکنی توی اون همه غفلت میری دنبال دلت . بین آشغالا پیداش میکنی و عرق سرد رو پیشونیت میشینه . اونوقته که از خودت می پرسی من کجام ؟ و خودت خودشو میزنه به نفهمی و میگه " چی ؟؟؟ " . ولی شرمنده گی تا کجا ؟ باید دنبال یه مرهم باشی . یه چیزی که زخمای دلتو که اینهمه سال لگد مال کردیش التیام ببخشه .
یکمی میگذره و تو هنوز تو فکری که چطوری از خجالت دلت در بیای ... و همین طور میری . قدم میزنی . با یه سیگار گوشه ی لب تمام کوچه های شهرو متر میکنی و یه دفه یه نور میزنه تو صورتت و هیچی نمیشنوی . احساس درد می پیچه تو وجودت . کم کم آروم میشی و وقتی یه کم فرصت فکر کردن پیدا میکنی متوجه میشی که یه وبلاگ داشتی . دلت میخواد بری توش بنویسی . اما نمیتونی حتی تکون بخوری . انگار چشمات بسته ست و زخمات می سوزه . صدای نفست دیگه نمیاد . به وبلاگت فکر میکنی . به اینکه ای کاش روشن تر بودی .
...
و ما اینجائیم تا به همه ثابت کنیم که روشنی رو میشه نوشت.
اینجائیم برای خلق روشن ترین نوشته هامون !
و از این به بعد ما میایم
من و نجمه
برای اینکه تجربه های شیرینمونو اینجا معرفی کنیم . برای اینکه یه آرشیو از بهترین کتابای دنیا اینجا بذاریم . پس به امید امیدواری ...
... به لحظه های خوب آینده !
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:44 توسط پرند
|

|